نون و القلم
به نام خودش
به تماشا سوگند ... و به آغاز کلام ... آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد ! شاید در دنیا هیچ کاری را به اندازه نوشتن دوست نداشته باشم و هیچ چیز در دنیا مثل نوشتن ارامم نکند و بهم اعتماد به نفس ندهد .... باز مثل همیشه این کاغذ سفید ، صفحه سفید یا حتی چند قسمت سفید لابه لای نوشته های یک کاغذ قبلا سفید!، یک قلم یا نزدیکترین خودکار زوار در رفته ی افتاده بر زمین ، به من ....یا حتی دکمه های نه چندان تمیز یک صفحه کیبورد و یک ذهن در حال انفجار.... همین. همین سه چیز .... یعنی نوشتن .... یعنی خنثی سازی همان ذهن در حال انفجار.... سبک نوشتن این بار فرق می کند ،امروزی تر است! مدلش کلا با بقیه نوشته هایت فرق می کند. استایلش کلاس بیشتری دارد!! ...
خدایا ! آرامشی به من عطا کن تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم ،
شجاعتی به من ده تا چیزهایی را که می توانم ، تغییر دهم ، و عقلی که تفاوت میان این دو را تشخیص دهم . ( علی شریعتی ) من معتقدم : «عذاب به دنیا اومدن بهتر از سکوت نبودنه !» خدایا ، مرسی که هستم ! همینکه به من نظر کردی و از عدم و نیستی ، از هیچ ، شدم اشرف مخلوقاتت ، بسه ! تا آخر دنیا کافیه ! همینکه نظر کرده تم خدا ، برای من بد کافیه ! من دنیا رو دوست دارم ؛ دنیا رو با همه ی بدی هاش ، با همه ی آدمای بدش ، با خود بدم دوست دارم ! دنیا رو با تمام خستگی هاش ، با همه ی امانت و مسئولیتش که پشت کوه رو خم می کنه ، دوست دارم ! من حتی همین بودن رو با تمام پیچیدگی و ابهامش دوست دارم ! من دنیا رو با آخرتش دوست دارم ! من دنیا رو با تو دوست دارم ! خیلی ...!
بودن اینجا میان آدمهایی که انگار همه شبیه همند تنهایت می کند و تو می مانی که شبیه کدامشان هستی ؟! گم شدن میان هیاهوی چادرهای مشکی و سفید گلدار را دوست داری ، حداقل فراموشت می دهد آن هیاهویی را که از آن آمده ای؛ تنها میشوی میان آدمهای غریبه و احساس غربت نمی کنی! نماز می خوانی روی سجاده ی مرمری خاک خورده ی حیاط . . آن سجده های ناب پی در پی هفت باره که خسته ات نمی کند! سر بالا می کنی ، گنبد لاجوردی حالت را دگرگون می کند طرح دلت اسلیمی می شود حالش خوب می شود ...!
آنقدرها بزرگ بودی که لایق اینطور رفتن باشی ! آنقدرها بزرگ بودی که رفتنت این طور استیصال و بیچارگی دشمنانت را به رخ بکشد ! آنقدرها بزرگ بودی که من ِ هیچ ، آرزوی بزرگ شدن چون تویی ، بزرگترین آرزویم شود ! من ایرانی ام من مغرورم من دانشجوی تو ام استاد تا ابد ...! شهید « مصطفی احمدی روشن » رفتنت ، ماندنت ، مبارک ...! ارتقای ایران از نظر تولید علم به رتبه بیستم جهان مبارک ! اگر تمام دنیا ، تمام دنیا بسیج شود نمی تواند حتی فقط یازده هزار دانشجوی صنعتی شریف را از بین ببرد ! کجای دنیا ، با چه ابزاری ، می توان علم را ترور کرد ؟!
در کودکی آنچنان لذتی که در دزدکی مالیدن اسمارتیز قرمز به لبهایمان بود هیچ گاه در بزرگسالی در انواع رژهای رنگارنگ بورژوا و مای و بیو نبود . . . ( آخ خاله بازی چه زود گذشتی و من چه زود خاله شدم !) و چقدر می ترساند مرا این واقعیت نداشتن لذت دستیابی به رویاهای کودکی در بزرگسالی . . . " نکند من از رویاهایم برای خویش بتی در دوردست ساخته ام پوشالی ، که چون بدو رسم و در دستش گیرم تکه ای چوب بیش نباشد و میان انگشتان حیرانم خرد شود. . .!! " مثل درویشی روضه خوان پیچیدی سمت کوی تنهایی من و چندی بعد در حالی که گوشهایم داشت تازه به صدایت عادت می کرد در خم کوچه ، در نگاهم گم شدی . . با عجله در را باز کردمو اسکناس به دست دویدم دنبال سایه ات : صبر کن سید ، من نذر دارم ! صبر کردی ؛ برگشتی رو به سایه ات ، نگاهم کردی و من مبهوت نگاه تو دیدم که از پشت سبیلت ، از پشت آن ریشهای پشمی تا سینه آویزانت داشتی می خندیدی ! تو خندیدی و با زبان خنده ات به من گفتی : بانو ، نذریت باشد بعد اجابت حاجتت ! رفتی و سایه ات شتابان تر از همیشه به دنبالت . . نگاه من هم که نفس زنان تا انتهای کوچه ، تا انتهای حضورت دویده بود ، از پیچ کوچه نپیچید و تو تنها رفتی و من محو تماشای رفتنت خواستم فریاد بزنم من حاجتم را گرفتم در گذار تو از خلوت کوچه ام ، نغمه ات سکوتم را شکست و ردپای خاکی ات سیاهی و سردی و براقی آسفالت کوچه ای را شست که درونش گم شده بودم . ردپایت هنوز اینجاست تا راه را نشانم دهد ، تا برای دادن آن اسکناس که دیگر در دستم تبدیل به یک لبخند شده بود ، تا بودنت بگذرم و در این گذار درویشی باشم فانوس به دست و نغمه خوان درحال عبور از کوی سکوت و تنهایی آدمها . . و در این عبور لبخندی بکارم بر تابلوی سر در هر کوچه که نشانی باشد بر رسالتم ، بر بودنم ، بر به دنبال بودنت . . . باز هم از کوچه ام عبور کن ، گرچه حالا کوی من به اندازه ی دنیا بزرگ و به قدر دل آدمهایش گسترده ! باز هم بیا و نذار وسوسه ی تنهایی بهانه ای باشد تا سرم را به عمق تاریکی گریبانم فرو برد . . باز هم از کوی تنهایی من بگذر نغمه خوان ، ساکن و سالک هرجا که باشم ؛ بگذار حاجتم روا شود با یک لبخند . . . باز هم از پشت سبیلهایت به من لبخند بزن! عکسی که هیچگاه از خاطر انسانیت و انسان محو نخواهد شد. سال، سال نود و چهار (۱۹۹۴)است، یک کودک سودانی در حال جان دادن بر اثر گرسنگی است و لاشخوری که در آن پشت انتظار مرگ یک کودک بسر می برد. تصویر غم انگیز بالا، قبلا به عنوان یکی از تصاویر برترِ خبری نیم قرن اخیر نیز انتخاب شده بود. و به متعصبین ما فهم ...
الهی ! روا مدار که انسانیتم به همین جا ختم شود وبه همین حدود محدود . الهی ، گامهایم را استوارگردان در قدم نهادن در آن راه که گسترده شده است از آنچه که هستم به سوی آنچه که می خواهم باشم . الهی ، رهنمایم باش در سفری که کوچیدن است از اقلیم خویشتن خویش ، از آنچه بودنم به دیار آنچه باید ِ بودنم ، آنچه که می خواهم باشم و آنچه که می خواهی نیز . . . عید می آید که تو در لحظه ی تحویل سال نو ، در دنیایی از غم و جهل و ظلم ، تردید و تبعیض و تحریم ، دروغ و تحمت و بدبینی عام ، کم فهمی و کج فهمی و نفهمی . . . بشوی یک خوشحالی تنها ، یک کالبد شاد نفس کش ، هیچ چیز دیگری را جز این حس نکنی . . نفهمی . . نبینی ، اصلأ انگار از ازل فقط توبودی و این شور بی نظیر ، این شعف خاص تکرار نشدنی ، این لبخند ناتمام؛ هیچ واژه ی دیگری دردنیایت معنا نشود ، ذره ذره ی وجودت باور کند که الآن هیچ چیز ، هیچ چیز مهم تر از لبخند نیست . . . بشوی یک کودک پنج ساله ، دو زانو بنشینی رو به روی رقص ماهی ها ، نگاهت را گره بزنی به تنگ بلور ، تا بلکه شاید این بار ببینی مکث مای گلی را از هیجان آمدن بهار ... توپ تحویل سال نو را که در دلت ترکاندند هول ماهی و توهم تو از خیره ماندن یک صدم ثانیه ای او بشود بهانه ی فریادت ، لبریز شدن احساس از تنگ بلورت ، تنگ وجودت که : - اِ . . به خدا دیدم . . دیدم این دفعه ، تکون نخورد !. . . انگار ماهی گلی تکان نخورد و دنیا مال تو شد ؛ خوشحالی به همین سادگی . می خندی و به خنده ی بی دلیلت نمی خندند . خنده حالا اینجا دم و بازدم میشود . . . " آری ، نوروز آمده . . لبخند بزن" سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه میشناسند که چیست؛ نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله از آن سخن میرود. نوروز که قرنهای دراز است بر همه جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن رو "هست" که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب و جوشِ شکفتنها و شور زادنها و سرشار از هیجانِ هر "آغاز". . . نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت... ... « قسمتی از متن نوروز نوشته علی شریعتی »
انسان ! می خواهم دنیایم را با تو تقسیم کنم ، دستهایت را به من می دهی . . . ؟؟! آمار بازدید : 16 . . . 25 . . . 33 . . . دلنوشته هایت را می خوانند … فقط می خوانند … _ خواندم ، تا آخر ، برایت نظر گذاشتم : _ عالی بود . _ بوی گلایه می داد ، گلایه هایت ر ا کم کن ! _ فوت و فن نوشتن را می دانی . _ نوشته ات تکانم داد م . هریس . _ لحن ساده و صمیمی و دلنشینی داری . _ از عشق و طبیعت هم بنویس . _ گل . _ بوس . _ کله ی زرد دو چشم لبخند زن _ کله ی زرد دو چشم چشمک زن . . . _ . . . برای نوشته ات ، برای دلت نظر می گذارند ! نوشته هایت را فقط خواندند ، فقط خواندند که خوانده باشند … نفهمیدندت ، نشد که یک لحظه به کالبدت بیایند ، نشد ! راستی تو کجای دنیا بودی وقتی می نوشتی ؟ از چه می نوشتی ؟ برای که می نوشتی ؟ اصلأ آن بوی گلایه ی نوشته ات ؟ اگر فهمیده بودتت امروز آن سوال مسخره را …! از جوابت چشمهایش قلمبه …! وای خدا … !! به تنهاییت برگرد … تنها بودن سخت است ، " تنها بودن در بهشت سخت تر از کویر است ." اما باور کن انسان بیشترین آرامش را در دنیای تنهای خود می یابد … نوشته هایت را فقط می خوانند … لبخند بزن … از زیر بار غم شانه خالی کن … چشمهایت را ببند … شانه هایت را بینداز بالا … بی خیال !!! ای کاش پاکن من لمس می کرد تمام غلط های املایی بشر را و ای کاش که مداد هرکسی دیکته ی زندگی را بی اشکال می نوشت یا اینکه نوک مداد بشر می شکست سرهرغلط املایی ... ای کاش ناقوس آزادی و صلح در تمام جهان به صدا در می آمد و دم مسیحایی عشق و ایمان از نو روح سرگردان و مرده ی بشر را بیدار می کرد . ای کاش بذر عدل خدا می بارید بر سر زمین و زمین جلوه ی گندم زار عدالت می شد . خدایا ! کاری کن که نخشکد ریشه ی آرزوهای هیچ کسی در زمین وجودش و آرزوی خوب داشتن آرزوی هر کسی باشد . خدایا ! آنچه را به صلاح ماست ، اگر دست دراز نکنیم و به تمنا نطلبیمش ، باز نصیبمان کن . و هر آنچه به ضرر ماست ، حتی اگر به دعا و زاری بخواهیمش ، از ما دور ساز ! ( افلاطون ) الهی ! به لطف ما را دست گیر و به کرم پای دار که دل در قرب کرم است و جان در انتظار و در پیش ، حجاب بسیار ... حجاب ها از راه بدار و ما را به ما مگذار ! ( خواجه عبداله انصاری )
قطار مرگ می آید و تمام مسافران این ایستگاه متروک را با خود می برد . مسافرانی رفته ، مسافرانی مانده و مسافرانی در راه . خیلی از مسافران رفته اند و به مقصد رسیده اند . خیلی از مسافران منتظرند ؛ انتظار کار آنهاست ... خیلی از مسافران هم هنوز به ایستگاه نرسیده اند ولی بی شک همه شان مسافر این قطار خواهند بود . بعضی از مسافران همیشه سوت قطار را حتی از فاصله های دور می شنوند . بی شک این تنها قطاری ست که ساعت آمدن و رفتن ندارد . اینجا هیچ کسی نگران نرفتن نیست ، نگران جا ماندن نیست ؛ لوکوموتیوران آمار همه شان را دارد . خوب گوش بده ... صدایش حتی از بی نهایت دوردست هم به گوش می رسد . قطار مرگ همین دور و بر است ... خیلی دور ... خیلی نزدیک ... . آنکس که زندگانی وی تویی ، او کی بمیرد ؟ زنده بی تو ، چون مرده زندانی وصحبت یافته با تو نه این جهانی نه آن جهانی زندگانی بی تو مرگی ست و زنده ی به تو زنده ی جاودانی ست . ( خواجه عبداله انصاری )
احساس می کنم جایی در گذر زندگی ام جا مانده ام …. وآدمهای دور و برم ، نفسم ، غفلتم و تمام وساوس دنیا مرا در پیچ و خم کوچه های عمر، هرزگاهی به بیراهه کشاندند …. حال که در اوج تنهایی به خود می آیم ، پای برهنه به دنبال آشناترین راه می گردم ، درست ترین کوچه های بی نشانه ، تا شاید در انتهایش صمیمی ترین دست ، آشناترین دست دستان خسته و ناتوانم را بفشارد .... آرام که شدم ، انگشتانم را به گوشه ی چادرش گره بزنم که دیگر هیچ وقت گم نشوم ، هیچ وقت در عبور جا نمانم ... .
علی (ع) می فرماید : « من عاشق زندگی ام و بیزار از دنیا !! » از ایشان پرسیدند : مگر بین زندگی و دنیا چه فرقی است؟ فرمود : « دنیا حرکت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است و زندگی ، نگریستن در چشم کودک یتیمی ست که از پس پرده ی شوق به انسان می نگرد . » در جهان آرزوهایی نهفته است که امانت خداست در دل زمین و در جهان رمزهایی ست که فهم آنها آرزوی خداست برای آد می و حسین یکی از آن رمزها و یکی از آن آرزوهاست ... حسین راز خدا بود در زمین و امانت مقدسش برای قرن های بدون او امانتی که درختهای انار تا ابد از او و برکتش است که خواهند رویید ، خواهند رویید ، خواهند بالید و ترک ورخواهند داشت ... و اما انار ، واما دستهای ما و اما دانه دانه یاقوت ، گوهر گوهر چراغ و اما انار ... ( البته این متن واسه خانم مژده لواسانی بود ) برگشتم . . . با همه آنچه داشتم برگشتم . . خسته از همه بیتفاوتیها . . خسته از همه لجبازی های کودکانه . . خسته از با خود بودن ، خسته از با تو نبودن . . دلتنگی هایم شکل تو شده است ، خوابهایم بوی تو را می دهد ، دستم شبیه دستهایت شده ، راستی دستهایمان چه شکلی بود ... ؟! بالبال میزدم که برگردم ، پرپر میشدم که ببینی ام ... همه زندگی ام خلاصه شده بود در رسیدن ... و حالا که برگشته ام آیا مرا میبینی ... ؟ آیا مرا نقاشی می کنی ... ؟ آیا برایم باز هم میخوانی ... ؟ برگشتهام با همه آنچه داشته ام ... نگو نمیشناسی ام ، من شبیه دیروز تواَم ... تو حالا شبیه دیروز من . . . .
(فرزاد حسنی ) همیشه از بزرگ شدن می ترسیدم ، از دنیای بزرگترها . حالا بزرگ شده ام ، دیگه از بزرگترها نمی ترسم ، از خودم می ترسم ... از دنیای خودم ... از گریه نکردن هام ... از سنگی شدن دلم .... می تونم لمسش کنم .. حسش کنم .. آره .. سفت شده ... دلمو میگم . شاید اونم مثل من بزرگ شده !! احساس می کنم هر چی بزرگتر میشم مرز دنیام کوچکتر میشه ، فکرهام دنیایی تر میشه ؛ وای خدایا من میخوام بازم زیر چادر نمازم گریه کنم ... دلم برات تنگ شده... واسه اون آرامشی که لای جانمازم بود و رو دلم پهن میشد .... اصلاً واسه همینه بعضی وقت ها اینقدر تند می زنه داد می زنه ، می خواد بگه نمی خواد بزرگ بشه سنگ بشه ، می خواد بزرگ بمونه ، چون بزرگ ساختنش ، دستای بزرگی اون رو بزرگ ساختدش ، نمی تونه تو دنیای کوچیک بزرگترها زندگی کنه ، نمی تونه به چیزای کوچیکی که اونا فکر میکنن فکر کنه ، نمی تونه ... اصلاً اینجا خفه میشه ، می ترکه ، با مشت محکم رو قفس سینه میزنه .. داد میزنه .. سکوت می کنه ... وای خدایا کمکش کن نذار سنگ بشه .. بمیره .. بذار بزرگ بمونه ... . حسن بصری را گفتند :" ای شیخ ، دلهای ما خفته است که سخن تو در آن اثر نمی کند ؛ چه کنیم ؟ گفت : کاشکی خفته بود ، که خفته را بجنبانی بیدار می شود ؛ دلهای شما مرده است که هر چند می جنبانی ، بیدار نمی شود !" چقدر شروع کردن سخته ، وقتی تو پری و دوست داری خالی شی ، ذهنت خالی شه اما نمی دونی اولش رو چه جوری شروع کنی ، ولی حالا من خوشحالم . به اول نوشته ام زیاد فکر نمی کنم . اصلاً اولش رو خالی می ذارم ... آره گفتم خوشحالم چون بعد از مدتها یک ساعت برنامه ای رو دیدم که منو از زندگی کردن تو این دنیا ، تو این دنیای آشفته بازار ، تو این دنیای تاریک و وحشی و سیاه ، نا امیدم نکرد ؛ نه فقط نا امیدم نکرد ، امید هم بهم داد . مصممم کرد به حرفی که می زنم ، به کاری که می کنم ، به فکری که می کنم ، فکری که گاهی اوقات از ترس نگاه های تحقیرآمیز دیگران ، از ترس طعنه های بیجا و پوزخندهای احمقانه شون جرأت به زبون آوردن ، یا حتی توان به زبون آوردنش رو هم ندارم ... بعد از مدتها احساس کردم از دیدن یه برنامه واقعاً لذت بردم و من این لذت رو واقعاً ، واقعاً حس کردم . خوشحال شدم از اینکه امروز زنده بودم و از زندگی روزمره خسته نشدم . تو این روزمرگی دوتا برنامه ی قشنگ دیدم . حرفهای آدمهایی رو شنیدم که آدم بودن . حرفهای آدمی می زدن ، زنده بودن و خواب نبودن ؛ آدمهای دور و برم نبودن که عاشقشونم و گاهی معیت با اونها در عین دوست داشتنشون عذابم می ده ، حرفهاشون تا نیمه های شب اشک از چشمهام جاری می کنه ، از گریه و فکر کردن زیاد به حرفهاشون تا صبح ، تا فردا ، تا همیشه سردرد می گیرم ؛ نه اینها آدمهای دور و برم نبودن که عاشقشونم .. آدمهایی بودن که عاشقشون شدم ... اصولاً آدمهایی که تلنگرهای بزرگ بهم می زنن و تکونم می دن تا تو جاده ی زندگی خوابم نبره برام دوست داشتنی می شن . وقتی حرفهاشون ، آرمانهاشون ، آرمانها و فکرهای خودمو از ته ذهن و قلبم بیرون می کشه ، گفته هاشون بوی عشق میده ، بوی معرفت ، بوی خدا ، دوست دارم بهشون وصله بخورم ، قاتی شون شم ، از این جمعی که حتی یک نفرشون ، حتی یک نفر ف حرف قشنگ ، حرف زندگی بلد نیست که بزنه یه کم فاصله بگیرم ... نه ... بی انصافیه... من هنوز عاشقشونم ... بیشتر از حرفهای دور و بری هام که باز هم عاشقشون هستم ، ناتوانی خودم عذابم می ده ، عذاب می کشم وقتی نمی تونم حتی یه تلنگر ، حتی یه سقلمه ی کوچک به پهلوشون بزنم که چرا چشمهاتو می بندی ، چرا اینقدر راحت می خوابی ، تو انسانی و مسلمون ، چرا انسانیت و اسلامیتت رو اینقدر بی تعارف ، بی منت به دست باد نسیان می دی ؛ چرا یادت می ره هنوز داری تو دنیایی زندگی می کنی که ابلیسی سوگند خورده به فریبت هم ، داره توش زندگی می کنه . احمقیت آدمها باورش سخته ، سخت ، تحملش سخت تر ، خودت احمقی شاید ، نمی دانی !! حتی اگر احمق باشم و فریب خورده ، فریب خورده ی سیاستی بزرگتر ، حداقل مسئول فکرم بودم ، برای فکری که کردم دلیل داشتم ، ساعتها جستجو ، اینترنت ، کتاب ، سخنرانی ، زمان ، فکر ، قضاوت و دعا .... سعی کردم فلش و جهت حرکت فکری ام خدایی باشد . حتی اگر اشتباه هم کرده باشم ، با تلاش بوده و ناخواسته ، نه تحت تاثیر یکی دو شبکه ی ضد اسلامی و صهیونیسمی ماهواره ای ، نه تحت تاثیر قیمت گوشت و پنیر سرکوچه ، نه تحت تاثیر غربزدگی ؛ غربزدگی ، منشا تمام ناامیدی ها ، کمبود ها ، خود کم بینی ، بی غیرتی ، فراموش کردن ارزش ها ، فراموش کردن ازدست داده ها و بدست آورده هایمان ، اصالتمان ، اصلمان و خلاصه منشا تمام رنج ها و عذابهایی که در جانمان رخنه کرده و از ما مرده ای ساخته نفس کش ، نفس هم نکشد باز مرده ست ، در تاریخ مرده ست ، در هستی .... چارپایانی ناطق که به استثنا بر روی دو پا راه می روند . چارپایی که فقط می خورد و لذت می برد و هرجا بتواند و زورش برسد ، چنگ می اندازد و حق پایمال می کند . می خورد و لذت می برد و جز این چیزی بلد نیست ، فکر ندارد ، معرفت نمی داند ، قدرت تشخیص ندارد ، قضاوت ندارد ، هیچ ندارد ، فقط نام آدمها و کالبد آنها را دارد ، ضعیف است ، قدرت باد به هرسمت وزید ، آن سمت می شود قبله اش ، مسیرش و تعظیم می کند ، رکوع می کند ، سجده می کند ... آدمی که به راحتی با هر بادی به باد می رود . و شیطان کمی دورتر ، دورتر از خدا به او ، دست به سینه و خرسند ، درحالی که برق شوق چشمانش به افلاک می رود ، پوزخندی می زند و می گوید فتبارک اللهُ احسن الخالقین .... و چه رنجی ست بودنمان ، کاش هیچ وقت نمی آفرید مان خدا . چه رنجی ست نفهمیدن ، نفهمیدن و گفتن این حرف که :« واقعأ تو این هزاروپونصد سال ، هیچ عربی نتونسته یه سوره ی سه آیه ای مثل سوره های قرآن بیاره ؟!» گفتنش عذابمان می دهد ، برای عذاب نکشیدن اولش یه اعوذ بالله می گوییم . بازم عذاب می کشیم ولی می گیم . آره خدا ، نفهمیدن سخته و رنجه ، عذابه . ومن امروز چقدر فهمیدم که نفهمیده بودم که نمی فهمم و چقدر عاشق قرآنت شدم ... و مهمون برنامه چقدر قشنگ می گفت « فان مع العسرأ یسرا ، ان مع العسرأ یسرا » . گویا زیباترین جمله ای بود که به عمر خود شنیده بودم . « (1) پس قطعأ (2) با هر سختی آسانی هست ،(3) قطعأ (4) با هر سختی آسانی هست » . چقدر امید بخش است تأکید چهارباره ی خدا در این آیه بر آسانی همراه سختی ، آسانی ، راحتی ، آرامش و گشایش و پیروزی همراه سختی .. بعد از سختی .. بعد از تحمل عسر و سختی ... سختی « العسرأ » اسمی ست معرفه ، یعنی سختی هایی که ما می شناسیم و درکش می کنیم و آسانی « یسرا » اسمی ست نکره ، یعنی آسانی هایی که ما نمی شناسیم و از آنها بی خبریم ، آرامشی ازجانب خدا ... ........ اسم آن برنامه ، راز بود . بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند بعضی برای مدتی می مانند ، روی قلب ما رد پا باقی می گذارند و ما دیگر هیچ گاه ، همان که بودیم ، نیستیم !
ادامه مطلب
" جمکران 8:40 شب، 91/2/24 "

به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
| Design By : Pichak |




